غذای همسرت شور یا سوخته هم بود...
بی اخم کردن و غر زدن عاشقانه بخور...
شاید حواسش نیوده موقع پختن غذا...
اتفاق است... پیش می آید...
گفته بودم که بیایی نکند دیر کنی
که من از دور شدن از دلِ تو بیزارم
یک دل و یک نفس و یک هوسِ دیدن تو
من از اندیشه ی عشّاق همین را دارم
بوسه و ناز و نوازش ،من و آغوش تو گل
روزگاریست که هر شب شده اینها کارم
با تو آرام ترین دایره را می سازد
شکلِ چشمانِ درشت تو سرِ پرگارم
آنقَدَر پرسه زدن با تو تماشا دارد
که من از شوقِ نخوابیدنِ تو بیدارم
اگر هر شب، شبِ من با تو سحر باز شود
عاشق و شادم و سرحال ترین بیمارم
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی ۱۳۹۱ ساعت 13:34 توسط صمصام احمدی و همسرم زری بانو
|